روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود...
پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت:از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی. تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت...
سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کنادامه مطلب
قلمت بشکند تاریخاگر ننویسی که برای بهشت نادیده اتزندگی را برای مردم جهنم کردند...قلمت بشکند تاریخاگر ننویسی که به اسم دفاع از مستضعفان، زندگی های اشرافی برای خود و دوستانشان فراهم کردند...قلمت بشکند تاریخاگر ننویسی که برای کارگر حقوق 800 ادامه مطلب